تبلیغات
دنفکس سیاره خنده
دنفکس سیاره خنده



طبقه بندی: کاریکاتور،
ارسال در تاریخ دوشنبه پنجم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع

دو تا برادر آخر شر بودن. پدر محل رو که درآورده بودن هیچ، پدر مادر و پدرشون رو هم در آورده بودن! دیگه هروقت هرجا یک خرابکاریی میشد، یا چیزی گم و گور میشد، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. هر روز هم یه لشگر پشت در خونشون بود و از دست این دو تا بچه خون گریه می‌کردن.

یه روز بابا ننه‌شون رفتن پیش کشیشِ محل و گفتن: تو رو خدا یه کم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر ما رو درآوردن.
کشیش گفت: ‌باشه، من اونها رو درست می‌کنم. اینجا محل تزکیه است. اینجا محل ساخته شدنه. کاریتون نباشه. شما در پایان خواهید دید که اونها چقدر فرق کردن. ولی من زورم به جفتِ اینا نمیرسه، باید یکی یکی بیاریدشون.

خلاصه اول داداش کوچیکه رو فرستادن داخل، کشیش چند قدم این طرف و اون طرف رفت و مثل فیلم‌ها به پسرک نگاه کرد. بعد ازش پرسید: پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟
پسره جوابشو نداد، همین جور در و دیوار ر و نگاه کرد.
کشیش باز هم پرسید: پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟
پسرک باز هم جوابی نداد و به در و دیوار و سقف نگاه کرد.
خلاصه دو سه بار کشیش همینو پرسید و پسر هم جواب نمی‌داد. کشیش که در طول کار حرفه‌ای‌اش چنین بچه‌ی سرتقی ندیده بود شاکی شد و داد زد: بهت میگم خدا کجاست؟!
پسره زد زیر گریه و شروع کرد به فرار و چپید توی اتاقش، در رو هم پشتش بست. داداش که این صحنه رو دید هول برش داشت و از داداش کوچیکه پرسید: چی شده؟
پسره گفت: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم!




طبقه بندی: داستان،
ارسال در تاریخ دوشنبه پنجم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.

یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.

به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:

یک کتاب مقدس،
یک سکه طلا
و یک بطرى مشروب .



کشیش پیش خود گفت :

من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد


مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . . 

کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:

خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد




طبقه بندی: داستان،
ارسال در تاریخ دوشنبه پنجم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع

با سلام.اینبار جوک های باحال رو ستاره دار کردم.بخونید و حال کنید در ضمن نظر یادتون نره.

ترکه ماهواره می خره.زنش می گه پولشو از کجا اوردی؟ می گه تلویزیونو فروختم.

ترکه فکر می کرده سیده شجره نامشو دنبال می کنه می بینه می رسه به خر امام جعفر صادق

ترکه می ره کلانتری می گه طوطیم گم شده می گن خب حالا ما چکار کنیم؟ می گه هیچی فقط اگه به آخوندا فوش داد نظر شخصی خودشه

ترکه می ره مشهد می گه یا امام علی! قربون لب تشنه ات،فدای دو دست بریده ات،پس کی ظهور می کنی؟خسته شدم از بس اومد قم!

توصیه ای از یک داغ دیده: هر گز به علامت قرمز و آبی شیر توالت اعتماد نکن

*** داخل مسجد سینه می زدن مداح می گه چراغ ها رو خاموش کنین لخت سینه بزنیم.موقعی که مراسم تموم شد مداح گفت لامپ هارو روشن کنید.یه ترکه از داخل مجلس داد زد: نه لامپ هارو روشن نکنین من هنوز شرتمو پیدا نکردم.

ترکه ماه رمضون می ره خونه ی دوستش می خوابه،دوستش بهش می گه سحر صدات کنم.ترکه می گه نه همون غضنفر صدام کنی بهتره

*** فحش های ترکی: از جلوی چشمام خفه شو.کثافت مرض.با من گه نخور.وقتی با من حرف می زنی دهنت رو ببند

تر که یه مسجد می سازه هیچکی به مسجدش نمی رفته، تابلو می زنه: نماز صبح یک رکعت بدون وضو دراز کش با کیک و نوشابه!

ترکه می میره،ازش عکس نداشتن تا گردن خاکش میکنن

**رئیس راهنمایی و رانندگی اعلام کرد در سال 88 پیش بینی می کنیم که تعداد کشته های جاده ای به 10 درصد میزان سال قبل برسد و در سال بعد یعنی سال 89 به صفر برسد. انشالله از سال 90 در جاده ها زاد و ولد نیز خواهیم داشت!

به ترکه می گن اگه دنیارو بهت بدن چیکار می کنی؟ می گه: می گم من زن دارم.

** ترکه می ره فست فود می گه”give me a sandwich” یارو می گه:”to go” ترکه می گه نه پدرسگ تو نون

*** به ترکه می گن بابات به رحمت ایزدی پیوسته می گه رحمت ایزدی دیگه کیه؟ میگن نه منظورمون اینه که به دیار باقی شتافته. میگه دیار باقی دیگه کجاست؟ میگن یعنی دار فانی رو وداع گفت. می گه دار فانی دیگه چجور داریه؟ می گن رخت از این دنیا بر بست میگه منظورتون رو نمی فهمم میگن الاغ بابای خرت مرد. می گه خر من که بابا نداشت.

قزوینیه مسابقه بیست سوالی شركت میكنه، می‌پرسه:‌گرده؟ یارو میگه:‌آره. قزوینیه میگه: كونه؟! یارو میگه: ‌نه آقا، این حرفها چیه. میپرسه:‌سفیده؟ یارو میگه: بله. میگه:‌بالام‌جان كونه؟! یارو میگه: نه جانم، كون نیست! قزوینیه می‌پرسه: وسطش چاك داره؟! یارو میگه:‌آره. میگه:‌آها! فهمیدیم..بالام جان كونه؟! یارو میگه:‌باباجان من كه گفتم نه! كون نیست! قزوینیه میگه:‌سوراخ داره؟! یارو میگه: ‌نه. قزوینیه میگه:اَاابالام جان این چه كونیه كه سوراخ نداره؟





ادامه مطلب
طبقه بندی: جوک،
ارسال در تاریخ یکشنبه چهارم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع





طبقه بندی: کاریکاتور،
ارسال در تاریخ شنبه سوم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است.

پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟




طبقه بندی: داستان،
ارسال در تاریخ شنبه سوم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع

ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه - یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند - از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام،اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد.

سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد.چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!

حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ایدید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمالرا با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بارآن را دور سر گرداند،تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتابکرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد.

گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار وسقف می پاشد.وضع از اول هم دشوارتر می شود.

سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا میگذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی.

می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید

من دوبرابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف برینند




طبقه بندی: داستان،
ارسال در تاریخ شنبه سوم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع

 یه روز یه لره با تهرانیه ازدواج میکنه شب عروسی تهرانیا میخونن سبد سبد گل یاس عروس ما چه زیباس لرا میخونن گونی گونی پشکل غلامعلی خوشکل


به یه لر میگن زبون لری چه جوریه؟ میگه فارسی بلدی؟ میگه آره. میگه برین توش میشه لری!!!


یك لر برای چند روز میره توی هتل یك روز میبینن توی دستشوئی داره یك نفر خارجی رو میزنه میان میگیرنش ازش میپرسن قضیه چیه چرا این بدبخت را میزنی لره میگه اینجا یك چشمه اویی بیده (دستشوئی فرنگی ) كه مو هر روز ازش او میخوردم این بی پدر و مادر امروز اومده توش ریده

لره داشته با تمام وجود وضو می گرفته بهش میگن چرا اینقدر محکم وضو می گیری؟ میگه یه وضویی بگیرم که هیچ گوزی نتونه باطلش کنه!!!



بچه مثبته از لره میپرسه: آقا ببخشید... خیلی خیلی عذر میخوام..شرمنده.. روم به دیوار.. اسمتون چیه؟! لره شاكی میشه، میگه: ایجو كه تو پرسیدی، اسمم انه!!!


لره یه دوچرخه می خره سوار میشه میاد خونه بچه ی لره از دور باباشو میبینه بعد میره به مامانش میگه : مامان مامان یه چیز رفته تو کون بابا هر چقدر هم که دست و پا میزنه در نمیاد


بن لادن رو می خواستن شكنجه كنن ، از ملت همه پرسی می كنن تا سخت ترین شكنجه رو انتخاب كنن هر كی یه چیزی می گه ، تا اینكه می رسه به لره ، لره می گه : یه میله آهنی رو داغ داغ كنین تا سرخ شه ، بعد از طرف سردش بكنین تو كونش ، ملت كف می كنن ، می گن بابا حالا چرا از طرف سردش بكنیم تو ، لره می گه : تا هر كی خواست درش بیاره دستش بسوزه نتونه !!!

 

ادامه مطلب
طبقه بندی: جوک،
ارسال در تاریخ شنبه سوم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع



طبقه بندی: کاریکاتور،
ارسال در تاریخ شنبه سوم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع

در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش کهکنار پنجره اتاق بود بشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخوردو همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با هم حرف میزدندو هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشستو تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.

پنجره رو به یک پارک باز بود و دریاچه زیبایی داشت.مرغابیها و قو ها دردریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند.درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبااز شهر در افقی دور دست دیده میشد.

همان طور که مرد کنار پنجرهاین جزئیات را توصیف میکرد هم اتاقیش چشمانش را می بست واین مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه میگرفت.روزها و هفته ها سپری شدند و تا اینکه روزی مرد کنار پنجرهاز دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند.

مرد دیگرکه بسیار ناراحت شده بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار .خود را بهسمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.

بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند.ولی در کمال تعجب با یک دیوار بزرگ رو به رو شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است.پرستار پاسخ داد:

ولی آن مرد کاملا نا بینا بود




طبقه بندی: داستان،
ارسال در تاریخ شنبه سوم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.

پری آرزوی آهو رو بر آورده کرد و آهو با الاغ ازدواج کرد.



شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.حاکم پرسید:علت طلاق؟

آهو گفت:توافق اخلاقی نداریم این خیلی خره.حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت: شوخی سرش نمی

شه،تا براش عشوه میام جفتک میندازه.



حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت:آبروم پیش همه رفته،همه میگن شوهرم حماله.


حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت :مشکل مسکن دارم،خونه ام عین طویله است.


حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت:اعصابم رو خورد کرده،هرچی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می

کن.
حاکم پرسید:دیگه چی؟

آهو گفت:تا بهش یه چیز می گم صداشو بلند و عرعر می کنه.حاکم پرسید:دیگه چی؟آهو گفت:

ازمن خوشش نمی آد ،همه اش می گه لاغر مردنی،تو مثل مانکن ها می مونی.حاکم رو به الاغ کرد

و گفت:
همسرت راست می گه؟الاغ گفت آره.حاکم گفت چرا این کار هارو می کنی؟الاغ گفت: واسه

 اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت:خب خره دیگه چکارش میشه کرد.

نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.

نتیجه گیری عاشقانه: مواظب باشید وقتی عاشق موجودی میشوید،عشق چشم هایتان را کور نکند



طبقه بندی: جوک،
ارسال در تاریخ شنبه سوم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع

ترکه میره سینما فیلم ترسناک نشون میده همه فرار میکنن به جز ترکه , بهش میگن تو چرا فرار نکردی ؟ میگه به من دست نزنید من ریدم......!!

ترکه توی توالت غش می کنه.بعد از نیم ساعت بهوش می آد می گه: من کجام؟ اینجا کجاست؟ کی منو ریده؟

تركه داشته تو صحرا راه میرفته، یه دفعه میبینه كوه ریزش كرده رو ریل راه آهن و یه قطار هم داره میاد. لباسشو در میاره میزنه رو چوبدستی نفت فانوسشم میریزه روش و آتیش میزنه و میدوه طرف قطار. به قطار كه میرسه خودشو میندازه زیر قطار و حسابی آش و لاش میشه.
قطار كه وای میسته میپرسن چرا خودتو زیر قطار انداختی؟ تركه میگه: والا از بچگی ریزعلی و حسین فهمیده رو با هم اشتباه می گرفتم.

ترکه یه گونی پشگل می خره, تا درشو باز می کنه, یه لره از توش می پره بیرون.ترکه بهش می گه : تو دیگه کی هستی؟ لره می گه : من اشانتیونش هستم!


ترکه می ره خاستگاری.برا اول دختره عطسه می کنه بار دوم آروغ می زنه بار سوم می گوزه ترکه میگه: ماشالله عروس خانوم از هر سوراخشون هنر می باره!

ترکه می ره خاستگاری.دختره می گوزه ترکه خیلی می خنده . دختره همگریه می شه،می ره تو اتاقش.بعد مادر ترکه اشاره می کنه به پسرش که برو از دلش در بیار.ترکه می ره تو اتاق دختره می بینه داره گریه می کنه برای اینکه از دلش در بیاره می گه: چطوری گوزو!

ترکه می ره خاستگاری.دختره سبیل داشته  ترکه  بهش می گه تو چرا سبیل داری و خیلی می خنده .دختره قهر می کنه می ره تو اتاقش.بعد مادر ترکه اشاره می کنه به پسرش که برو از دلش در بیار.ترکه می ره تو اتاق دختره می بینه داره گریه می کنه برای اینکه از دلش در بیاره می گه: خجالت بکش مرد که گریه نمی کنه!




طبقه بندی: جوک،
ارسال در تاریخ شنبه سوم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع



طبقه بندی: کاریکاتور،
ارسال در تاریخ شنبه سوم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

...



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان،
ارسال در تاریخ شنبه سوم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع

مردی به استخدام یك شركت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك فنجان قهوه برای من بیاورید

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی؟»

كارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره

مدیر اجرایی گفت: «نه»

كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.




طبقه بندی: داستان،
ارسال در تاریخ شنبه سوم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع

از یارو می‌پرسند پتروس کی بود؟ می‌گه یه دهقان فداکار بود که وقتی گرگ یوسفش را خورد، رفت زیر تانک و انگشتشو کرد تو چشم راننده قطار

لره می ره دستشویی هرچه زور میزنه، هی آروغ می زنه! می گه نکنه برعکس نشستم!!

یه بار دوست لره می گوزه،لره از خنده می میره.روی سنگ قبرش می نویسند:بادی وزید/گلی پرپر شد!

لره تو جمع دوستاش می گوزه،همه می زنند زیر خنده.لره گه اگه می فهمیدم این قدر خوش حال می شین،براتون می ریدم!

لره شب ادراری داشته،یه روز از خواب بلند می شه می بینه دیشب تو خودش نشاشیده،ازخوش حالی تو خودش می رینه

میدونید تو کلاس لرها را از کجا تشخیص می دن؟ وقتی استاد تخته رو پاک می کنه اونا هم دفترشون را پاک می کنن!

لره می ره توالت دوستش بهش می گه به جا منم بشاش. بعد از نیم ساعت می رفیقش می بینه نیامد بیرون داد می زنه پس چیکار می کنی؟ می گه بابا تو که جیش نداری گه می خوری می گی بجا منم بشاش!

...
ادامه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی: جوک،
ارسال در تاریخ شنبه سوم بهمنماه سال 1388 توسط محسن زارع
یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت:

چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین

خانم گفت:

اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفر کنم

پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:

خب، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم

خانم و پری سخت نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه !

پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد!

پیام اخلاقی این حکایت:

مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن، ولی پری ها مونث هستن

پیام اصلی (از نظر من)

هیچ وقت سالگرد ازواجتونو تو رستوران جشن نگیرین،بشینین تو خونتون چکار به این کارا دارین!

منبع: iranjoke.ir

برای خواندن داستان های پیشتر به قسمت صفحات جانبی در سمت راست بروید.


راستی اینم بگم که بهترین مرور گر برای این وبلاگ7 Explorer Browser





طبقه بندی: داستان،
ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و دوم دیماه سال 1388 توسط محسن زارع

به ترکه می گن چرا گردنت بو می ده؟ می گه: چون هر کی بو می کنه می اندازه گردن من!

به ترکه می گن جوراب بپوش ترک پات خوب می شه.می گه ای بابا!یه عمر شرت پوشیدم ترک کونم خوب نشد حالا تو می گه جوراب بپوش؟

ترکه تو تاکسی بوده.یه زنه می گوزه ترکه می گه من بودم.زنه خوش حال می شه یه چک صد تومنی می ده به ترکه.ترکه وقتی می خواسته پیاده بشه می گه:آقایونو خانوم ها از حالا به بعد این خانوم هر چی گوزید گردن من!

ترکه ماشین تخلیه ی چاه فاضلاب می خره روش می نویسه:

روزی ما تو کون شماست!

آروغ چیست؟ سلسله گوز هایی که را خود را گم کرده اند.(البته یه بابایی نظر داده بود که آروغ یعنی گوز نپخته که باید بگم بنده روشن شدن این موضوع رو به متخصصین خودش واگذار می کنم)!

ترکه می ره خواستگاری،پدر دختره می گه:دخترم می خواد درس بخونه.ترکه می گه اشکالی نداره ما میریم یه ساعت دیگه بر می گردیم!

به ترکه می گن چرا زن نمی گیری؟ می گه:ای بابا.آخه کی زنشو می ده به من؟!

دعای هنگام طلاق: یا رب ان دلبر شیرین که سپردی به منش_بس که گه بود سپردم به ننش!

ترکه بدون دعوت می ره مجلس ختم.ازش می پرسن:ببخشید شما: می گه من سایر بستگانم!

پسره از مامانش می پرسه:مامان شاهزاده ی سوار بر اسب سفید تک شاخ کیه؟ مامانه می گه: ای بابا یه خری مثل بابات

ترکه می گفت: می خواستم دیپلم بگیرم،نذاشت،می خواستم لیسانس بگیرم نذاشت،می خواست دکتر بشم نذاشت. ازش می پرسن چی؟ می گه: کون گشادم!

در پی اسلامی کردن اسامی شهر ها سوسنگرد به فاطی گپه(چاقالو) تغییر یافت!

اگه یه روز فضله ی یه گنجشک صاف افتاد رو سرت خدا رو شکر کن که گاو ها پرواز نمی کنند

ترکه رو میخواستن دار بزنند می گن:حرف آخرت رو بزن.می گه: ریدم تو دهن پدر هر کی که بزنه زیر این چار پایه!





طبقه بندی: جوک،
ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و دوم دیماه سال 1388 توسط محسن زارع

یه شخصی از خیابون رد میشده ، میبینه یه بچه اصفهانی نشسته كنار خیابون گریه میكنه. جلو میره و میگه چی شده عزیزم ، پسر بچه میگه سكه ۲۵ تومانی ام را گم كرده ام. مرد میگه اینكه گریه نداره بیا این۲۵ تومانی مال تو! بچه باز هم به گریه كردن ادامه میده < مرد میپرسه دیگه چیه ؟ بچه میگه اگه اون سكه را گم نكرده بودم الان ۵۰ تومن پول داشتم!

یه روز یه اصفهانیه توی یکی از پادگانهای تهران خدمت می کرده . بچه تهرونی ها برای اینکه اونو اذیت بکنند توی غذایش تف می کردند و اون هیچ چی نمی گفت بعد از چند روز تهرونی ها قرار میگزارند که باهاش دوست بشوند اصفهانیه میگه از کی میخواهید با من دوست بشوید

 میگند از فردا , اصفهانیه هم میگه حالا که بچه های خوبی شدین قول می دم از فردا نمیشاشم توی سماور 

دو تا اصفهانی دراز كشیده بودند یكیشون داشته خمیازه میكشیده اون یكی میگه داداش تا دهنت بازه لطفا این اصغر ما رو هم صدا كن

تحقیقات نشون داده اصفهانیها فقط در 22 روز سال رشد می کنند : دهه اول محرم + 12روز اول عید

اصفهانی تو خواب میبینه به فقیر 1000 تومان داده وقتی بلند میشه میگه : عجب کابوسی بود

اصفهانیه کارت اینترنتش تموم میشه میندازتش تو آب جوش

یکبار یه اصفهانی خونش آتیش میگیره یه تک زنگ به آتش نشانی می زنه

اصفهانی تف میکنه اب بدنش کم میشه

اصفهانیه موبایل می خره صفرشو می بنده

 اصفهانیه موز می خوره ! پوستشو میزاره لای دفترچه خاطراتش

راه میشه تشخیص داد یه نفر اصفهانیه

اول اینكه همشون زیرشلواری آبی راه راه می پوشن ( البته شاید با خوندن این مطلب سریع اونو عوض كنن)

دوم اینكه با خوردن هر قلوب نوشابه نگاهی به شیشه میكنن به كجا رسیده

سوم اینكه تا در بستنی رو باز میكنن سریع یه لیس به درش میزنن

چهارم اینكه وقتی براشون مهمون میاد دم در می ایستند و به جای

اینكه بگویند بفرمائید تو میگن چرا نمیای تو

پنجم اینكه من اصفهانی نیستم ، ولی همه این كار ها رو میكنم 

اصفهانیه میره مکانیکی، به تعمیرکار می گه: ۱ قطره روغن تو موتور، ۱ لیوان آب تو رادیات،

 ۱ لیتر بنزین تو باک بریز. تعمیرکاره می گه: لاستیکتم کم بادس! می خوای توش بگوزم؟

یه اصفهانی به باباش تلفن میزنه برای اینکه پول تلفنش زیاد نشه فقط میگه : من کاظم ، پول لازم . باباش هم میگه : من مریض ، قر نریز

یه اصفهانیه در حال مرگ بوده از زنش می پرسه محمد کجاست ؟ زنش میگه : همین جا کنارت نشسته . میگه علی کجاست ؟ زنش میگه اونطرفت نشسته . میگه حامد کجاست ؟

میگه اونم همین جاست . یهو داد می زنه پس برای چی چراغ اون اتاق بی خودی روشنه ؟

اصفهانیه داشته رو خودش یخ می ریخته. میگن چرا این کارو می کنی میگه می خوام سرما بخورم.میگن چرا؟ میگه : آخه یه پنی سیلین دارم داره تاریخ مصرفش میگذره !

اصفهانیه قله اورست رو فتح كرد.بهش میگن انگیزه ات چی بود؟؟میگه خدا لعنت كنه كسی رو كه گفت اون بالا نذری میدن




طبقه بندی: جوک،
ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و دوم دیماه سال 1388 توسط محسن زارع
قالب وبلاگ